تبلیغات
دل نوشته های من
 
دل نوشته های من
تنها برخی از مردم باران را حس میکنند...بقیه فقط خیس میشوند!!!
درباره وبلاگ


درود خوش اومدید...
این وبلاگ مخصوص رمانهای مورد علاقه و دست نویس خودمه...
امیدوارم لذت ببرین

مدیر وبلاگ : Saray_sarain
نویسندگان
نظرسنجی
کدوم نویسنده رو بیشتر میپسندین؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد هدایت به بالا

Thank you for your good ideas and comments my friends:)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 15 مرداد 1396
Saray_sarain
هانا تک دختر خانواده با مشکلاتی رو به رو میشه که باید به تنهایی حلشون کنه
و کارای هانا تا جایی پیش میره که هاناکا رو وارد زندگیش میکنه
الان هانا تو تیمارستان داره با افسردگی مقابله می کنه 
تنهایی هانا تا جایی بهش فشار میاره که ذهنش دچار آسیب روانی میشه و موجودی به نام (کا) رو براش پدید میاره
نکته : تمامی روایات طبق تحقیقات روانشناسی نوشته شده اند و اخبار تخیلی نیستند 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 28 تیر 1396
Saray_sarain
سلام دوستان
ممنون از نظراتون :)
داریم روی رمان جدیدمون کار میکنیم ب احتمال زیادم رمان رویای من رو فعلا ادامه ندیم
پارت های نوشته شده از رمان تو کانال تلگرامیمون هست خوشحال میشیم سر بزنین:)
@hanakanovel
امیدوارم لذت ببرین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 28 تیر 1396
Saray_sarain
حبیب: چرا سرگردونی؟
جمشید: سرگردون؟ خیره شدم
حبیب: به چی؟
جمشید:خیره م نگو هیچی
حبیب: باشه هنوز نگات نکرده؟
جمشید: میکنه . وایسا همینجا
حبیب: جمشید جانم چرا تو انقد دیوونه ای؟ نمیکنه بابا
جمشید:این بود هیچی نگفتنت؟ میگم میکنه دیگه . باید صبر کنی
حبیب: صبر میکنیم. خب تا کی حالا؟
جمشید: معلوم نمیکنه بعضیا زود بعضیا یه عمر طول میدن تا نگات کنن
اما همه بالاخره نگا میکنن



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 19 تیر 1396
Saray_sarain
زندگیشو تو دنیا نساخت...نتونست که بسازه
ولی شبا یه تضاد ویژه ای با زندگی فعلیش داشت
انقدر بغض میکرد که گلوش باد میشد و میبردش تو آسمونا
از آسمونا میگذشت و میگذشت و میگذشت و میرسید به سیارکی که با همه سیاره ها و سیارک ها و خیلی چیزا فرق داشت.حس داشت...بهش انرژی میداد
اهل سیارک نبود
ولی سیارک آشنا بود:
عه
این که دنیای منه
نه
رویای منه
بغضش ترکید و بارید تا بتونه رو سیارک رویاهاش فرود بیاد
نشست
ولی هر کاری کرد نتونست جلوی بارش توده های اشک زای گلوشو بگیره
انقد بارید که سیارکو با خودش کشوند تو دنیای سرد قبلیش
دوباره ...
روز از نو ، روزی از نو
ولی ایندفه فرق داشت
انقد باریده بود که تو دلش گرد باد به پا شده بود 
انقد باریده بود که دیگه گلوش باد نمیشد
وجودش خالی شد
چشاشو باز کرد
اما دلشو برای همیشه بست...
سیارکشم برای همیشه تو زندان سینش محبوس کرد
اون قربانی رویاهای دست نیافتنیش شد
اون قربانی دنیا شد:)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 10 تیر 1396
Saray_sarain

کاش چیزی یادت رفته باشد

کاش کفشی

شالی

گل سری

کاش پیراهنی یادت رفته باشد...

کاش قابلمه ای روی اجاق گاز

کاش کیف پولی روی کاناپه

کاش جاکلیدی ات پشت در

کاش گوشی ات روی میز صبحانه یادت رفته باشد.

کاش ساعتی

عینکی

دفترچه ی یادداشتی

کاش خودکارت یادت رفته باشد.

کاش چیزی یادت رفته باشد و

برایش برگردی...

کاش ...

کاش معشوقه ی فراموش کاری بودی...


| بابک زمانی |
#اجسام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 خرداد 1396
Saray_sarain

_گفت : این چیه گذاشتی رو لبات؟ تو که سیگاری نبودی!

_گفتم : خیلی وقته میکشم.

_گفت : تو چی به سرت اومده این یه سالی که ندیدمت؟

_گفتم : سخت نگیر. آرومم میکنه، نمیذاره به چیزی فکر کنم.

هیچی نگفت

منم هیچی نگفتم

_بعد از چند دقیقه گفت : مطمئنی نمیذاره به چیزی فکر کنی؟

_گفتم : آره، چطور مگه؟

فندک رو از روی داشبورد برداشت، داد به دستم

یه لبخند تلخ زد و

_گفت :لااقل روشنش کن!


| بابک زمانی |








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 خرداد 1396
Saray_sarain

_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!

_هیچی نگفتم

_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!

از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..

_هیچی نگفتم

_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟

_هیچی نگفتم

_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...

_هیچی نگفتم

_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغموم و پسغوم می دادیم به هم ...

_هیچی نگفتم

یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ

_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،

ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها

آخرشم هیچی به هیچی

_هیچی نگفتم : 

_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد

_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.


کرایه رو که دادم بهش

دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»


| بابک زمانی |








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 خرداد 1396
Saray_sarain

_گفت : جرأت یا حقیقت؟

+گفتم : مگه فرقی هم داره؟

_گفت : نه

+گفتم : حقیقت؟

_گفت : دوسم داری؟

+گفتم : میشه جرأت رو انتخاب کنم؟

_گفت: باشه، جرأت!

  توو چشام زل بزن


| بابک زمانی |








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 خرداد 1396
Saray_sarain
عذر میخوام بابت این همه تاخیر
قول میدم هر چه زودتر پست های جدید بزارم


مخصوصا از نویسنده مورد علاقه ام بابک زمانی

نویسنده جدیدمونم تو راهه مطمئنم از حضورش لذت می برین 


بدرود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 خرداد 1396
Saray_sarain
 "ب نام ان ک هستی از او طعم گرفت"

خب بر و بچ اینم از قسمت اول رمان خودم ببشخید یوخده طول کشید
.
.

.
.

خلاصه رمان : 
این رمان بر خلاف اکثر رمان ها ن داستان هم اتاقی بودنه ن عشق فراموش شده و نه...این رمان داستان یک دختر و پسر متشخص و اما مغرووووووور ک هرکدوم بنا ب دلایلی "شکست عشقی نیس خدایی خخخ" از جنس مخالفشون متنفرن..ک این تنفر بازیای زیادی رو تو زندگیشیون راه میندازه...
.
.

.
.

.
.



ادامه رمان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 29 مرداد 1394
Saray_sarain

اینم از رمان خودم

رویای من...



ادامه رمان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 23 مرداد 1394
Saray_sarain
داستان حساس میشود خخخ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.



ادامه رمان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 مرداد 1394
Saray_sarain
خب اینم از پست دوم...


بر و بچ من تازه کارم نیاز شدید ب نظراتون دارم;-) 

رمان های خودمم تو راهههههههههه...


ادامه رمان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 19 مرداد 1394
Saray_sarain

سلام بر و بچ چطووولید؟؟؟

راستش قرار بود رمانای خودمو براتون بزارم،اما دوس داشم اول رمانای پر طرفدار رو براتون بزارم بعد رمانای خودم تشریف فرما شن;-) 

و اینم مسلمه ک نظراتون برا ما عزیزه و چشم براهشیمB-) مخسیو:-* 

راستی موضوع هایی ک دوسدارید(پلیسی،عاشقانه،رفاقتی،...)رو بگید حتما براتون میزارم بوس بوس فیلا بابای...

.

.

.

.

.

.

.

.


نام رمان:کی فکرش رو میکرد...؟
نویسندگان: **دختر باران** و pitishka
خلاصه ی رمان:
این داستان، داستان غروره... داستان عشق... داستان یه دختر با یه گذشته که خودش باهاش کنار اومده اما اطرافیانش هنوز فراموش نکردن، یه دختر از جنس احساس که نگاهش برای خودشم غریبه است... داستان دختری که خودشم روزایی رو که اهمیت میداد فراموش کرده... 

این داستان، داست یه پسرم هست، یه پسر که گذشته اشو فراموش کرده و ولی میخواد آینده اشو خودش بسازه. داستان یه پسر که برای پر کردن خلاء افکارش به رقص و موسیقی رو آورده.

این داستان؛ در مورد این دختر و پسره که رو به روی هم قرار میگیرن! دختر و پسری که با روش خودشون با مشکلاتشون مبارزه میکنن، این داستان قراره عشق و احساسو محک بزنه. قراره دختر قصه رو عوض کنه، قراره پسر قصه رو مرد کنه... 

این قصه حرفای نگفته زیاد داره....

.

.

.

.

.

.

.

.




ادامه رمان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 19 مرداد 1394
Saray_sarain